سلام.امروز داشتم میگشتم به یه غزل برخورد که قشنگ است و اینجا هم میزارم.
ای کاش رد من را از این صدا بگیری
تا که نرفتم از دست دست مرا بگیری
فصل نشای غمهاست میراب این زمینم
وقت است جوی آبی از چشم ما بگیری
بانو! قبول دارم زیباترینی اما
رسمش نبود خود را این قدرها بگیری
ادامه غزل در ادامه مطلب
می ترسم از شبی که اینجا نباشم و تو
دیگر سراغ من را از ناکجا بگیری
تشییع می شوم صبح بر دوش این خیابان
فردا اگر بیایی باید عزا بگیری
امشب دوباره شعری از دوریت نوشتم
مانده ست روی دستم آنقدر تا بگیری